فراموش شده

باغ نمیخواهم، قصر نمیخواهم راهی میخواهم که گاهی تو از آن بگذری..

دلم دل میخواهد...همین...

این روزها دلم غریبی میکند...

دلم،دلی را میخواهد که برایش دل باشد

،عشق باشد،مهر باشد...

دلم تنها یک دل میخواهد...

همین

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم تیر 1393 ساعت 19:14 توسط سحر |


اصلا مهم نیست...

 


نیامدی..


نگاهم ،


"دست" خالی برگشت..



+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم تیر 1393 ساعت 19:11 توسط سحر |


هق هق اسمان...

چه هق هقی میزند آسمان

گمان

مثل من ماهش راگم کرده است......!!!

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم تیر 1393 ساعت 19:8 توسط سحر |


دلایل بودنم...

دلایل بودنم را مــــــــرور میکنم !

هر روز از تعدادشان کــــم میشود!

آخرین باری که شمردمشان

تنها یک دلیل برایم مانده بود..!

آنهـــــــم دیدن تو بود !!


+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم تیر 1393 ساعت 19:6 توسط سحر |


انصاف نیست...

انصاف نیست …

دنیا آنقدر کوچک باشد که آدم های تکراری را روزی هزار بار ببینی …

و آنقدر بزرگ باشد …

که نتوانی آن کس را که دلت میخواهد حتی یک بار ببینی …


+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم تیر 1393 ساعت 19:4 توسط سحر |


عیسی را خبر کنید..


مـَن که میـدانــَم،

از یـآد خواهـَم رفــت

پیــر میشـوم و فـرامـوش میکـُنــَم خـــودَم را...

مـَن مـُدت هـآســت

که مــُرده ام!

عیــسی را خبـَر کنیــد!

میخواهــَم زنـــده شـوم ....


+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم تیر 1393 ساعت 19:3 توسط سحر |


دل وامانده ام...

همیشه نمی توان زد به بی خیالی و گفت :

تنها آمَده اَم ؛ تنها می روم ....

یک وقت هایی ،شاید حتی برای ساعتی یا دقیقه ای ....

کَم می آوری ..........

دل وامانده اَم یک نَفَر را می خواهد......

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم تیر 1393 ساعت 19:1 توسط سحر |


هیس...

تــَمآم هوآ رآ بو مـے کشم

چشم مـےدوزم

زل مـے زنم…

انگشتم رآ بر لبآטּ زمیـטּ مے گذآرم:

” هــــیس…

!مـے خوآهم رد نفس هآیش بـﮧ گوش برسد…!”

امآ…!

گوشم درد مـےگیرد از ایـטּ همـﮧ بـے صدآیـے

دل تنگـے هآیم را مچالـﮧ مـے کنم و

پرت مـے کنم سمت آسمآטּ!

دلوآپس تو مـے شوم کـﮧ کجآے قصـﮧ مآטּ سکوت کرده ایـے

کـﮧ تو رآ نمـے شنوم...

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم تیر 1393 ساعت 18:58 توسط سحر |


این روزهـا...

ته فنجـــانهــ ـــا ...

دنبال کمی صداقت میگردم

کیکهای نیم خورده را زیرو رو میکنم

شاید کمی مهــ ـربانی درش مانده باشد!

این روزها

شمعها هم...

نـــ ـــــور ندارند!

و مــ ــــــن تنهــ ــا...

روی آخرین صندلیه کافه...

میان دود سیگارم غرق میشوم...

غرق آرامشـــ ـــــــی که نیــست

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم تیر 1393 ساعت 18:57 توسط سحر |


دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ایوان می روم و انگشتانم را
بر پودلم گرفته است
دلم گرفته است
به ایوان می روم و انگشتانم را
بر پوست کشیده ی شب می کشم
چراغ های رابطه تاریکند
چراغهای رابطه تاریکند
کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به میهمانی گنجشکها نخواهد برد

ست کشیده ی شب می کشم

چراغ های رابطه تاریکند
چراغهای رابطه تاریکند
کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به میهمانی گنجشکها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنی است



عکس عاشقانه دعا کردن


+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم تیر 1393 ساعت 18:56 توسط سحر |